
دیروز بعد از راهپیمایی در تهران به منزل دوستی رفتیم .دوستی بدون تناسب سنی، حدوده 85ساله از اعضای حزب توده .برگشته بود از این همه راهپیمایی ،و گلویش گرفته بود از این همه مرگ بر روسیه.پیرمرد از روزهایی می گفت که مسابقه کشتی بود بین ایران و روسیه سابق که آن روزها شوروی بود و و او آنقدر فریاد شوروی شوروی کرده بود که گلویش گرفته بود درست مثل حالا که روبروی کوهی از آرمان های از دست رفته نشسته بودیم و او با بغض از ندا می گفت.و ما میان قطره اشکهایش شادی پیروزی می دیدیم و حسادت به نسلی که روی پای خود ایستاده است.بی هیچ تکیه ای به جایی در آن سوی مرزها.بالغ و برافراشته .این روزها به این فکر می کنم که آیا ما خواهیم توانست از اشتباه پیرمرد مهربان سالهای شکنجه و زندان درس بگیریم.آیا ما تصویر شلاق ها را بر بدن امثال او خواهیم دید.و آیا داستان انتقام را پایانی هست؟